یه بار یه مراجعی داشتیم که خیلی مشکلات داشتنالان هنوز با دختره دوستمیه بار اون وقتا که درگیر مشکلات بود باذهم زدیم بیرذونکمی قدم زدیمسر کوچهمن خیلی مقتدرانهاومدمثل مادربزرگ ها نصیحت کنمشروع کردم از محاسن » لب« گفتم و از فواید » بوسه«به خودم اومدم دیدم هق هق دارم روی شونه هاش گریه می کنمقشنگ یادمهسر کوچه بودیم من انقدر خجالت کشیدم که داشتم سنگ های خونه سر نبش رو نگاه می کنمپناه گرفتم تو شیار سنگ هادست دلم رو شدتا حالا اینطوری هق هق و بلند بلند گریه نکرده بودمانگار چشمه مجاری اشک ام فوران می کرد و تمومی نداشتچشم هام مثل یه حوض قرمز پر لبریز از اشک بودن و هر بار که پلک نی زدم از هر حوضی چند تا جوی آب جاری می شد.خدایا پس چرا تموم نمی شن؟کم کم بر گشتیم و من تکیه دادم به تیرچراغ برق، مثل بچه ها که گریه شون تموم شده و نفس شون بالا نمیآد، بریده بریده حرف می زدم، عمدا حرف می زدم که حواسم پرت شهکم کم آب حوض ها کم شدچشم هام مثل شیشه می درخشیدن و یک پرده اشک روشون کشیده شده بود.خیلی دلم می خواس اگه یه روز دوباره باهم بودیمبرات تعریف می کردمو می گفتم که یاد تو و بوسه های تو افتادم و روی شانه ی کسی ....
برچسب:
نویسنده: ستایش کاشانی
تاريخ: چهارشنبه
29 آذر
1396 ساعت: 4:16